گـ ـ ـ ـ ـ ـریـه کـــن گـ ـ ـ ــریـه قشنگـ ــ ـ ـ ـه
گـ ـ ـ ـ ـ ـریـه ســ ـــ ـ ـ ــهم دل تنـــ ـ ـ ـگه
گـ ـ ـ ـ ـ ـریـه کـــن گریه غروره
مـ ـ ـ ـ ـرهـ ـ ـ ـ ـم این راه دوره
سـ ـ ـ ـ ـر بـ ـ ـ ـ ـده آواز هـ ـ ـ ـ ـق هـ ـ ـ ـق
خالــ ـــ ـ ـ ــی کــ ـــ ـ ـ ــن دلــ ـــ ـ ـ ــی که تنگــ ـــ ـ ـ ــه
گـ ـ ـ ـ ـ ـریـه کـــن گـ ـ ـ ـ ـ ـریـه قشنگه
گـ ـ ـ ـ ـ ـریـه قشنگــ ـــ ـ ـ ــه
گـ ـ ـ ـ ـ ـریـه سهــ ـــ ـ ـ ــم دلـ تنگــ ـــ ـ ـ ــه
گـ ـ ـ ـ ـ ـریـه کـــن گـ ـ ـ ــریـه قشنگـ ــ ـ ـ ـه
بــ ـــ ـ ـ ــزار پــ ـــ ـ ـ ــروانه احســ ـــ ـ ـ ــاس
دلتــ ـــ ـ ـ ــو بغــ ـــ ـ ـ ــل بــ ـــ ـ ـ ــگیره
بــ ـــ ـ ـ ــغض کــ ـــ ـ ـ ــهنه رو [color=red]رهــ ـــ ـ ـ ــا کن
تا دلــ ـــ ـ ـ ــت نفــ ـــ ـ ـ ــس بگیــ ـــ ـ ـ ــره[/color]
نکنــ ـــ ـ ـ ــه تنهــ ـــ ـ ـ ــا بمونــ ـــ ـ ـ ــی
دل به غصــ ـــ ـ ـ ــه هــ ـــ ـ ـ ــا بــ ـــ ـ ـ ــدوزی
تــ ـــ ـ ـ ــو بشــ ـــ ـ ـ ــی مثــ ـــ ـ ـ ــل ستــ ـــ ـ ـ ــاره
تــ ـــ ـ ـ ــو دل شبــ ـــ ـ ـ ــا بســ ـــ ـ ـ ــوزی
گـ ـ ـ ـ ـ ـریـه کـــن گـ ـ ـ ــریـه قشنگـ ــ ـ ـ ـه
گـ ـ ـ ـ ـ ـریـه ســ ـــ ـ ـ ــهم دل تنـــ ـ ـ ـگه
گریــ ـــ ـ ـ ــــ ـــ ـ ـ ــه کــ ـــ ـ ـ ــــ ـــ ـ ـ ــن
گـ ـ ـ ـ ـ ـریـه کـــن گـ ـ ـ ـ ـ ـریـه قشنگه
گـ ـ ـ ـ ـ ـریـه ســ ـــ ـ ـ ــهم دل تنـــ ـ ـ ـگه
گــ ـــ ـ ـ ــریه کــ ـــ ـ ـ ــن گــ ـــ ـ ـ ــریه غــ ـــ ـ ـ ــروره
مــ ـــ ـ ـ ــرهــ ـــ ـ ـ ــم ایــ ـــ ـ ـ ــن راه دوره
ســ ـــ ـ ـ ــر بــ ـــ ـ ـ ــده آواز هــ ـــ ـ ـ ــق هــ ـــ ـ ـ ــق
خالــ ـــ ـ ـ ــی کــ ـــ ـ ـ ــن دلــ ـــ ـ ـ ــی کــ ـــ ـ ـ ــه تنگــ ـــ ـ ـ ــه
گـ ـ ـ ـ ـ ـریـه کـــن گـ ـ ـ ـ ـ ـریـه قشنگه
گریــ ـــ ـ ـ ــه قشنگــ ـــ ـ ـ ــه
گـ ـ ـ ـ ـ ـریـه ســ ـــ ـ ـ ــهم دل تنـــ ـ ـ ـگه

نوشته شده توسط ♀♥ħĮМá♥♂ در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390 ساعت 14:44 موضوع | لینک ثابت
بگو سرگرم چی بودی ...
که اینقدر ساکت و سردی...
خودت ارامشم بودی !
خودت دلواپسم کردی ! 
ته قلبت هنوز باید یه احساسی به من باشه
چقدر باید بمونم تا یکی مثل تو پیدا شه ...
تو روز و روزگار منی !
بی تو روزای شادی نیست ...
تو دنیای منی ... اما به دنیا اعتمادی نیست ...




نوشته شده توسط ♀♥ħĮМá♥♂ در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390 ساعت 14:17 موضوع | لینک ثابت

نوشته شده توسط ♀♥ħĮМá♥♂ در چهارشنبه پنجم بهمن 1390 ساعت 12:16 موضوع | لینک ثابت

یه حلقه تو دستت اینو گفت به قلبم
دیگه هیچ امیدی ندارم به فردا
تو هم رفتی و من شدم مرد تنها
شب مرد غم ، مرگ غم ها محاله
تو پیشم نبودی منم با خیالت
از همه دنیام گذشتم که رفتی
نفس میکشم بی تو اینجا به سختی
خدایا ببار امشب و پرپرم کن
ببین خیلی تنهام منو باورم کن
خدایا منو پس بگیر از خودم
گرفته دلم از تو و از خودم
وای ، گریه میکنم می بارم مثل بارون
وای ، غم عشق تو دنیامو کرده داغون
وای ، دل آسمونم مثه من گرفته
باز امشب چشم من بارون غم گرفته
دل خسته ام بی تو اینجا اسیره
اگه برنگردی یه روزی میمیره
دیگه هیچ امیدی ندارم به فردا
تو هم رفتی و من شدم مرد تنها
شب مرد غم ، مرگ غم ها محاله
تو پیشم نبودی منم با خیالت
از همه دنیام گذشتم که رفتی
نفس میکشم بی تو اینجا به سختی
خدایا ببار امشب و پرپرم کن
ببین خیلی تنهام منو باورم کن
خدایا منو پس بگیر از خودم
گرفته دلم از تو و از خودم
نوشته شده توسط ♀♥ħĮМá♥♂ در چهارشنبه پنجم بهمن 1390 ساعت 12:13 موضوع | لینک ثابت

وقتی نگاهم میکرد تمام وجودم می لرزید تنها کسی بود که مرا اینگونه عاشق کرد دلم می خواست بدونه که چقدر دوستش دارم اما او همیشه بامن سرد و رسمی بود.
به خاطرش به علاقه خیلی ها پشت کردم
اما بازهم........
یک روز به هم برخورد کردیم ازم دعوت کرد احساس خوبی داشتم اونروز خیلی حرف زدیم اما
اینبار هم سرد و رسمی........
سالها گذشت درسمان هم تمام شد اخرین باری بود که می دیدمش یعنی می دانستم که این
آخرین بار است آخرین حرف ما فقط یه نگاه بود
......
و در آخر گفت خدانگهدار......
من رفتم و او
رفت من با اندیشه او و او با
اندیشه فرداها....
زمانی گذشت با خبر شدم که ازدواج کرده میگفتند
او دیگر شاد نیست نمیدانستم چرا من به تنهایی خود فکر می کردم...
سالها گذشت او را دیدم این بار جسم بی روحش
را در مراسم خاک سپاریش سردی جسمش مرا یاد سخنانش می انداخت حرفهایی سرد و بی
روح....
دیگر نخندیدم از او هیچی به یادگار نداشتم جز
یک نگاه...
دفتر خاطراتش بدستم رسید با اندوهی فراوان آن
را ورق زدم اخرین نوشته اش مربوط به
آخرین دیدارمان بود خواندم نوشته را :
امروز برای اخرین بار دیدمش چقدر زیبا شده بود
هم زیبا بود هم مهربان وقتی نگاهم می کرد دلم می لرزید برق نگاهش نگذاشت بگویم که
چقدر دوستش دارم ...
من دیگر به تنهایی خود فکر نمی کنم به غروری
که فاصله را رقم زد می اندیشم.
نوشته شده توسط ♀♥ħĮМá♥♂ در چهارشنبه پنجم بهمن 1390 ساعت 12:12 موضوع | لینک ثابت
می روم
اما رد پایم را برایت به جای خواهم گذاشت
مبادا مرا فراموش کنی
سالهاست که به انتظارت نشسته ام
شاید که آمدنت پایانی تلخ برای دیگران
اما هر چه باشد آورنده آرامشی ابدی برایم است
نوشته شده توسط ♀♥ħĮМá♥♂ در سه شنبه بیستم دی 1390 ساعت 20:39 موضوع | لینک ثابت
جاده هنوز خیس است
و
من همچنان می روم
به خیال رد پای اشکهایت
ولی تردید مرا زجر می دهد
نمی دانم این خیسی اشکهای توست
یا
خیسی شرم این جاده از شکست دوباره من؟؟؟
نوشته شده توسط ♀♥ħĮМá♥♂ در سه شنبه بیستم دی 1390 ساعت 20:38 موضوع | لینک ثابت
مرا چه به تنهایی و سکوت ؟
نقاشی می کشم
دنیای وارونه ام را ،
از اینجا تا بی انتهایی تو
رنگ در طرح
بوسه ای بر باد
درختی در آغوش خاک
آسمانی بی ماه
طبیعتی برهنه
و من
چشمانم حکایت ها دارد ...
مرا چه به تنهایی و سکوت ؟
زندگی باید
نوشته شده توسط ♀♥ħĮМá♥♂ در سه شنبه بیستم دی 1390 ساعت 20:35 موضوع | لینک ثابت
قلبــــــــــ من
مرثیۀ بی پایان تنهائیستـــــــــ
خســـــــته ام
خســـــــــته از رفتن ها
خســـــــــــته از مچاله کردن دلـــــم
در واژه های جوهــــری
دیگـــــــر از خداحافظـــــــــ ها خســـــــته ام
دلـــــم
سلـــــــــام می خواهــــد . . . !

نوشته شده توسط ♀♥ħĮМá♥♂ در چهارشنبه هجدهم آبان 1390 ساعت 19:0 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

SalaM!!
Be Hame Dostaye GolaM
Man In Weblog Ro TaghdiM mikonaM Be EshQaM
فهرست اصلی
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آبان 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
طراح قالب
POWERED BY